تخریبچی
باید با علم و بصیرت منتظرامام زمان. عج. باشیم زیرا امام حسین. ع . را منتظرانش کشتند . امام خامنه ای. دامه برکاته


شهدا مگه روایت نداریم که هرچیزی را برای خودت نمی پسندی برای دیگران هم نپسند ؟ شما که این دنیا رو برای خودتون نپسندیدید پس شما رو به حضرت زهرا قسم میدم بودن ما رو هم در این دنیا نپسندید و ما رو هم با خودتون ببرید


برچسب ها: حضرت، زهرا ، شهدا ، ،
نوشته شده در تاریخ یک شنبه 24 ارديبهشت 1391 توسط اکبر علیمرادی

هر شهیدی کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه خون اوست و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد و آنگاه خون شهید جاذبه خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد.




برچسب ها: اشک، خون دل، اباصالح، شور و حال ، دشت عباس ، ترکش ، قبر، ذاکرین،
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 25 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی

خاطرات جبهه ها يادش به خير ... ای بسيجی ها خدا يادش بخير
در سرم ديگر نباشد شور خون ... ياوران سر جدا يادش به خير
عهد ما بين خدا و من شکست ... عهدهای با وفا يادش بخير
اشک من ديگر ندارد آبرو ... اعتبار ناله ها يادش بخير
سينه ام يا رب نمی سوزد چرا ... لذت سوز و دعا يادش بخير
جبهه لبخندش ميان اشک بود ... خنده های بچه ها يادش بخير
صوت زيبای اذان بچه ها  ... رفته آن حال و هوا يادش بخير
در بيابان روی خاک قبر ها ... ذاکرين خوش صدا يادش بخير
چادر پاره ز ترکش ها چه شد ... خانه آل عبا يادش بخير
صبح حمله دور قبر هر شهيد ... ياد خاک مجتبی يادش بخير
دست زهرا(س) دست عباس (ع)و علی(ع) ... می گرفت دست مرا يادش بخير
از شلمچه بوی خون می شد بلند ... دومين کرب و بلا يادش بخير
بوی فکه بوی نهر علقمه ... دشت عباس آن سرا يادش بخير
نور اخلاص و عمل را داشتيم ... رمز و راز آن بقا يادش بخير
رد اشکم می نوشت بر گونه ام ... يا ابا صالح(عج) بيا يادش بخير
صاحبم بر روی سربندم نوشت ... می شوی آخر فدا يادش بخير
شد نصيبم خون دلها جای خون  ... شور و حال اين گدا يادش بخير
 



نوشته شده در تاریخ دو شنبه 22 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی

 

قسمتی از وصیت نامه تخریبچی گمنام     

خدایا! من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پرکاهی در مقابل طوفان‏ها هستم، به من دید ه ه‏ای عبرت‏ بین ده

  تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم و به درستی تسبیح کنم.

 

  خدایا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند می‏دهم که مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهی.

 

 خدایا! می‏خواهم فقیری بی‏‏ نیاز باشم، که جاذبه ‏های مادی زندگی، مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند.

 

 خدایا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغای کشمکش‏های پوچ مدفون نشوم. 

 

  خدایا! دردمندم، روحم از شدت درد می‏سوزد، قلبم می‏جوشد، احساسم شعله می‏کشد، و بندبند وجودم از شدت درد صیحه می‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش.

 

 خسته ‏ام، پیر شده ‏ام، دل‏شکسته ‏ام، دیگر آرزویی ندارم، احساس می‏کنم که این دنیا دیگر جای من نیست، با همه وداع می‏کنم، و می‏خواهم فقط با خدای خود تنها باشم. 

 خدایا! به سوی تو می‏آیم، از عالم و عالمیان می‏گریزم، تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده.

 



نوشته شده در تاریخ دو شنبه 15 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی

گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز کنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم که رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... پابرهنه رفت!...



نوشته شده در تاریخ دو شنبه 15 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ یک شنبه 14 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی

من هرچه می دوم به شما ها نمیرسم

دیری است تشنه ام و به دریا نمیرسم

خطی کشیده اند میان من و شما

من هرچه سعی می کنم آنجا نمیرسم

یخ بسته است بعد شما چهار فصل شهر

با هرچه شعله،باز به گرما نمیرسم

بیهوده است بال زدن،ای پرندگان

با پر زدن،به آن همه بالا نمیرسم

جادوی عشق روی درختان اثر گذاشت

آنها رسیده اند،من اما نمیرسم

آن قدر رفته ام که خودم را گذاشتم

یک روح خسته ام که به فردا نمی رسم...



نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اسفند 1390 توسط اکبر علیمرادی



نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 توسط اکبر علیمرادی

 

 

 

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 توسط اکبر علیمرادی


اواخر بهمن 62 جنب و جوش زيادي در اردوگاه به چشم مي‌خورد و نيروهاي زيادي به جمع بچه‌ها پيوسته بودند كه آخرين آنها تعدادي از دانشجويان تربيت معلم تهران بودند.

برخي از نيروها به لشكر 7 ولي عصر مامور شدند، در شب اول عمليات خيبر درمنطقه پاسگاه زيد «سعيد گلپيرا» و «گل بقرا» از اين جمع به شهادت رسيدند و علي عاصمي‌ خبر شهادت آنها را با گفتن «خدا گل‌ها را برد» به جمع ديگر نيروها درمنطقه جفير آورد، شب عمليات در ميان نيروهاي تخريب در جفير و لوله عجيبي افتاده بود، يكي از نيروها آن لحظات را يادآوري مي‌كند :


«از صبح، منطقه در هاله‌اي از غبار و خاك فرو رفته بود، كه همين مسأله، شناسايي هوايي از سوي دشمن را غير ممكن كرده بود، غروب، نيروها دسته بندي شدند و برادر مقداد مسؤول دسته ما شد، دسته ما هم از نيروهاي كم تجربه بودند و مقداد را هم نمي‌شناختم، به برادر علي تذكر دادم كه وضع  دسته ما، اين طور است، گفت :حواسم هست، شما نگران نباش. يكي ديگر از نيروها به من گفت كه همين مقداد جاي همه كارآيي دارد، اتفاقاً همان شب راهي منطقه طلاييه شديم و از خاكريز خودي رد شديم، و به سمت ميدان مين دشمن راه افتاديم، علي هم دسته ما را راهنمايي مي‌كرد كه بعد از 2ـ 3 دقيقه منورهاي پرنور با دوام با صدايي مثل پرنده يا كريم بالاي سر ما روشن شدند، علي گفت :بخوابيد كه چند دقيقه‌اي وقت ما را مي‌گيرد.

جلوتر كه رفتيم، علي خداحافظي كرد وبراي هدايت دسته هاي ديگر به خاكريز خودمان برگشت، نزديك ميدان مين كه رسيديم، دوشيكاهاي دشمن همه را زمين گير كرد، سر و صدايي توجهمان را جلب كرد، معلوم شد كه مقداد قصد دارد با سر نيزه به سر وقت كمين دشمن برود، كه با اصرار بچه‌ها و اين كه آتش سنگين است، منصرف شد»

مقاوت شديد و آتش كم سابقه دشمن در اين منطقه، سخت ترين ايام را در طول جنگ براي نيروهاي تخريب رقم زد، به حدي كه در 10 روز فعاليت مستمر، تعداد زيادي شهيد و مجروح دادند.

«كار مداوم و آتش بسيار سنگين عراق در عملياتهاي قبلي براي نيروهاي تخريب تا اين اندازه سابقه نداشت، بي خوابي ممتد و بن بستي كه از نظر پيشروي پيدا شده بود، وضع را طوري كرده بود كه حقيقتاً مشاعر آدم به معناي واقعي كار نمي‌كرد.

اگر مي‌خواستيم رعايت تير و تركش را بكنيم، اصلاً بايد سينه خيز اين مسافت را مي‌رفتيم يا زمين گير مي‌شديم، گاهي به شوخي مي‌گفتيم كه يك تركش ريز نصيب بشود تا براي استراحت به عقب برويم».

 

 

 

 

«در ميدان،قبل از كانال، 50 متري معبر مي‌زدم و كار تا ساعت 4 صبح كه نوار آخر هم ضد خودرو و با محافظ گوجه اي بود، طول كشيد، يكي از محافظ ها را پيدا نكردم قرار شد برگرديم، روز بعد به علي گفتم :خيلي خسته‌ام، گفت :پس بچه ها را توجيه كن و امشب جلو نيا، دوسه ساعت بعد، علي گفت كه خودت برو!

اين بار حدود 1000متر طناب كشي كرديم و يك معبر جديد زديم كه باز محافظ نوار آخر پيدا نشد، در حال دست كشيدن از اين مين بودم كه محافظ مين ضد خودرو «كه مين صنعتي يا سبدي بود» منفجر شد و دستم قطع شد. يار علي موسي زاده مرا به عقب برد. در راه علي را ديدم، هر چه خواستم با او حرف بزنم، نايي نداشتم، علي هم كه فكر مي‌كرد من شهيد شده‌ام، به بچه‌ها مي‌گفت كاري به حسن نداشته باشيد».

 

در تمام اين ايام، علي به عنوان فرمانده، دايم در مسير خاكريز خودي تا خط دشمن و در زير اتش سنگين، چه پياده و چه سواره بر موتور در تردد بود و هيچ ترس و اضطرابي در او ديده نمي‌شد.

«دائم با موتور در حال تردد بود، گاهي كه لودر و بولدوزرها حركت مي‌كردند، با بوق زدن يا روشن كردن چراغ موتور به آنها روحيه مي‌داد و سرعت حركت آنها را بيشتر مي‌كرد، ما از اين همه توان علي تعجب كرده بوديم.

يك بار كه به اتفاق به عقب معركه آمديم، همين كه علي وارد سنگر شد، از شدت خستگي كف سنگر افتاد، همان موقع از بيسيم قرارگاه او را صدا كردند، ولي اصلاً توان جواب دادن نداشت».

 


«گاهي ما كنار يك خاكريز ياداخل گودالي، چرتي مي‌زديم ولي علي درهمين حد هم فرصت پيدا نمي‌كرد. علي حدود 10شبانه روز بود كه خواب درست و حسابي نداشت و علاوه بر اين بسيار هم نگران نيروها بود، يك بار جلو رفته بوديم و ارتباط بيسيم ما قطع شد، يك دفعه علي با حالت خاصي خودش را به ما رساند و اولين حرفش اين بود كه چرا به وسيله‌اي من را از حال خودتان خبردار نكرديد؟ من داشتم ديوانه مي‌شدم...

يك بار علي در پشت خاكريز جديد ما در طلاييه يك كالك عملياتي آورد و مشغول توضيح دادن بود كه صداي سوت خمپاره آمد، چون صدا خيلي نزديك بود خيز برداشتيم، وقتي بلند شديم خمپاره درست روي كالك خورده بود وگلوله خمپاره و كالك به هم به داخل خاك رفته بودند ولي خمپاره عمل نكرد».

 

«شب دوم يا سوم عمليات بود كه تعداد قابل توجهي از فرماندهان به اتفاق علي در كنار خاكريز در مورد كار صحبت مي‌كردند كه خمپاره اي، كنار جمع فرود آمد ولي عمل نكرد، اگر منفجر مي‌شد، قطعاً از اين جمع تعداد زيادي شهيد و مجروح مي‌شدند».

 

پس از چند روز عملاً وضع به گونه اي شد كه علي علاوه بر فرماندهي گردان تخريب، فرماندهي يگانهاي ديگر در بخشي از محور عمليات را هم برعهده  گرفته بود.

« شب چهارم بود كه علي گفت : بچه‌ها را دشتبان كن و به صورت طولي معبر بزنيد، تاراه براي لودرها كاملاً باز باشد و بتوانند خاكريز بزنند، به نظرم قرار بود پد سيد الشهداء به خاكريز وصل گردد. اينجا علي كل محور را فرماندهي مي‌كرد، من در همين اثنا روي مين رفتم كه صلواتيان مرا كول كرد و به بورقاني سفارش كرد به من سيلي بزند كه خوابم نبرد».

 

«آنقدر تير مستقيم زده بودند كه خاكريز دو متري صاف شده بود، غروب بود و تازه سناردك شهيد شده بود، يك خط بود و تعدادي تخريبچي و نيروي رزمي‌كه يكدفعه خبر دادند علي آمد، شادي اين خبر، واقعاً قابل توصيف نبود، دل ما قرص شد، علي عملاً محور كار شده بود».

 

در جريان عمليات خيبر، نيروهاي تخريب براي اولين بار در تاريخ جنگ، در روز معبر زدند و در حين كار در مقابل ديد مستقيم دشمن آسيبي هم نديدند! «مقداد حاج قاسمي‌» از نيروهاي زبده تخريب در مورد آن لحظات، نكات جالبي را ذكر نموده است :

«بعد از ظهر يكي از روزها بود كه علي مرا به جلو فرستاد، همه كارها در ر وشنايي روز و جلوي چشم دشمن انجام مي‌شد، با حمله نيروهاي زرهي ما نيروها از كانال اب عبور كردند... من وقتي مجروح شدم، فراموش نمي‌كنم كه علي با موتور و باحالتي مضطرب و از سر علاقه‌مندي به نيروهايش دنبال من مي‌گشت، من در كنار آب او را مي‌ديدم، ولي توان حرف زدن و حركت نداشتم».

گفته‌هاي برخي از فرماندهان آن عمليات هم در مورد علي شنيدني است.

«مهندس معقولي كه در عمليات خيبر به شهادت رسيد، علي عاصمي‌را ديده بود، يكي ـ دو روز قبل از شهادت اظهار مي‌كرد كه علي اصلاً نمي‌داند ترس چيست، به راحتي زير كاليبر دشمن كار مي‌كند، ما نمي‌توانستيم سر بلند كنيم، ولي او در ميدان مين معبر مي‌زد، علي از سربازان، واقعي امام زمان (عج) است».

 

« در عمليات خيبر، نيروهاي تخريب قرارگاه نجف به فرماندهي احمد جوانبخش هم با نيروهاي علي در قرارگاه كربلا همراهي مي‌كردند، يك بار به اتفاق در خط نشسته بوديم كه خمپاره اي زدند و تركشي به كمر علي اصابت كرد، علي خيلي خونسرد پشت خود را آنقدر به خاكريز ماليد تا تركش خارج شد و مقداري هم خونريزي كرد، احمد از اين حالات علي خيلي خوشش آمده بود و مي‌گفت :علي خيلي با حاله! ما بايد برويم پيش علي و شاگردي كنيم ».

 

پس از آنكه مجموعه فعاليتها در طلائيه به نتيجه مورد نظر نرسيد، تمام نيروها بسيج شدند تا جزاير مجنون به تصرف دشن در نيايد.

«بعد از آن همه كار و خستگي، به محض اين كه به مقر برگشتيم، علي به من گفت كه سريع تويوتا را پراز خرج گود و نيترات كنيد تا به جزيره برويم، كمي‌كه اظهار خستگي كردم، علي با همان لبخند هميشگي بركار براي خدا و استقامت تاكيد كرد».  

روزهاي پاياني اسفندماه تعدادي از نيروهاي تخريب با هاوركرانت وارد جزيره شدند تا مأموريت جديدي را انجام دهند.

«روز اول وارد جزيره شمالي شديم، جزيره سوت و كور بود، نماز ظهر را هم به جماعت روي جاده خوانديم، در حالي كه بعضي از رزمنده‌ها ما را با تعجب نگاه مي‌كردند، فردا صبح كه براي كار حركت كرديم، آنقدر هواپيما آمد و بمباران كرد كه علت تعجب ديروز رزمنده‌ها را فهيمديم، قرار بود نقطه اتصال  دو جزيره، خرج گذاري شود كه موقع خروج جاده برش بخورد.

علي در اين يك هفته با ما بود، گاهي با موتور به اتفاق خدا مراد زارع به جزيرة جنوبي مي‌رفتند، آنقدر با زارع اين طرف و آن طرف مي‌رفت كه يكدفعه زارع با خنده به ما گفت :خدا اين علي را خير دهد، نيم ساعت هم مرا به حال خود نمي‌گذارد.

هوس مي‌كنم گاهي يك سيگار بكشم، از علي خجالت مي‌كشم، امروز ديگر از روي ناچاري روي ترك موتور سيگار روشن كردم، سرم را بر مي‌گردانم تا دودش را علي نبينند..

در زير آن همه بمباران اگر چه روزهاي سختي داشتيم ولي شبهاي خوشي داشتيم. هر وقت كه بچه‌ها غيبشان مي‌زد، سراغ آنهارا در ايستگاه صلواتي مي‌گرفتيم كه رفته بودند دلي از عزا در بياورند، يك بار كه در پياده كردن تعدادي گوسفند اهدايي مردمي‌به ايستگاه كمك كرده بودند 6 ـ 5 دست جگر به آنها داده بودند، كه به سنگر آوردند و شب در كنار علي ميله‌هاي اسلحه را در آورديم و علي آنها را روي آتش سرخ كرد».

 

 

حماسه خندق

 

در فاصله عمليات خيبر تا بدر قرار بود عملياتي در منطقه جنوب انجام شود كه مقدمات ان هم در گرماي طاقت فرساي تابستان فراهم شد، نيروهاي تخريب مقري هم در منطقه زدند، ولي به دلايلي عمليات لغو گرديد. پس از آن مرور آموزشهاي تخريب و انفجارات برقرار و مقدمات عمليات بعدي مهيا گرديد، روشهاي  ديده باني، حركت با قطب نما، نقشه خواني، آموزش كمك‌هاي اوليه، ش.م.ر. و مجموعه‌اي از رزمهاي شبانه تدارك ديده شد. عده‌اي هم در آستانه عمليات، در اوايل اسفند به پادگان شهيد حبيب الهي براي مرور آموزشها اعزام شدند.

علي در آن روزها اوقات بيشتري را در ميان نيروها مي‌گذارند و گاهي در بين دو نماز سخنراني هم مي‌كرد، در يكي از شبها اعلام كرد كه در عمليات آينده نقش تخريب در انفجار تأسيسات و جاده‌هاي دشمن، در نزد فرماندهان، جا افتاده و مأموريتهاي گسترده‌اي بر عهده تخريب و از جمله ما گذاشته شده است.

چند شب بعد مأموريتها را جزئي تر بيان كرد كه پيشروي تا روستاهاي پشت هور و قطع سيم‌هاي ارتباطي در كنار اتوبان بصره يكي از آنها بود؛ و در ادامه گفت :

«امروز چشم دنياي اسلام به ايران، چشم ايران به امام، و چشم امام به رزمندگان و چشم رزمنده ها به تخريب دوخته شده است».

از چند هفته پيش ازعمليات، معنويت و شور و نشاط خاصي بر اردوگاه حاكم شده بود. خصوصاً كه باهمت نيروها زمين فوتبال بزرگي آماده شده بود و گاهي صبح به جاي دويدن در صبحگاه، مسابقه فوتبال برگزارمي‌شد كه معمولاً بين بسيجي ها و پاسدار وظيفه ها بود، از نكات جالب و خنده دار آن، خط و نشان‌ها و به اصطلاح كركري‌هاي قبل از مسابقه بود كه تا زمان مسابقه ادامه داشت، گاهي وقتها برادر علي هم  عضو يكي از تيمها مي‌شد و آن وقت همه دوست داشتند همبازي او باشند و به او پاس بدهند.

آن روزها دفاع قرص و محكم و شوتهاي معروف به آر پي جي خدا مراد زارع با آن هيكل منحصربه فرد و همچنين تكنيك بالا و فوتبال زيباي جعفر قرباني زبانزد بود.

زارع و قرباني چند هفته بعد در عمليات بدر و تعدادي از بازيكنان ديگر هم در عملياتهاي بعدي به شهادت رسيدند.

ظهرها و شبها نماز جماعت پرشوري برگزار مي‌شد و گاهي ملاباقر با صداي گرمش جمع بچه‌ها را با صفاتر مي‌كرد، بالاخره نيروها عازم منطقه عملياتي شدند.

صبح عمليات «صادق هلالات» با يك ريش تراش به سر و صورت بچه‌ها دستي زد و تا كمتر مشكل شيميايي پيدا كنند و بعد از آن علي با يك گروه به جلو رفتند.

عمليات به تمامي‌اهداف مورد نظر نرسيد، و نتيجه آن به حفظ جاده خندق بستگي پيدا كرد.

«به اتفاق علي و تعدادي از نيروهاي در جاده خندق مستقر شديم. از هنگام غروب، خبر به نيروها رسيد كه فردا صبح پاتك سنگين عراق انجام خواهد شد و تعداد زيادي هواپيما جاده را بمباران خواهد كرد.

تصور ما اين بود كه فردا وجب به وجب اين جاده چند كيلومتري و با عرض 15ـ10 متر با انواع گلوله و بمب، شخم زده خواهد شد، ولي كسي به تخليه جاده و عقب نشيني فكر نمي‌كرد.

شب تا دير وقت بيدار بوديم، به علي گفتم :شما بخواب، خيلي خسته‌اي، اگر خبري شد بيدارت مي‌كنيم.

علي خوابيد، ساعت 5/2 نيمه شب براي لحظاتي آتش سنگين روي جاده ريختند و علي از خواب پريد، از سنگر بيرون آمد و از آب هور وضو گرفت، كاملاً معلوم بود كه حال و هواي خاصي دارد، شروع به نماز خواندن كرد تا اذان صبح بعد ازنماز صبح بچه‌ها را جمع كرد و براي اولين بار در جمع بچه‌ها خودش زيارت عاشورا خواند.

من دم در سنگر هر لحظه منتظر شروع پاتك دشمن بودم كه يكباره ابر غليظي آسمانرا پوشاند، به حدي كه طلوع خورشيد مشخص نبود.

با اين هوا پاتك آن روز دشمن به هم خورد، احساس كردم زيات عاشوراي علي اثر خود را گذاشت».

 

در همين حين به نيروهاي تخريب ماموريت خرج گذاري جلوي خط خودي در ابتداي اين جاده و انفجار آن براي جلوگيري از پيشروي نيروهاي زرهي دشمن محول شد.

از قرار معلوم عراق با 1000 دستگاه تانك قصد تصرف جاده را داشت و علي قول داده بود كه جاده را برش مي‌دهيم  و آب دوطرف را به هم متصل مي‌كنيم.

صبح يكي از روزها مقدار زيادی خرج گود و نيترات به سمت جلو برده شد. حمل اين مواد در زير آتش كار مشكلي بود، اما اوج كار زماني بودكه زير تير مستقيم دشمن مواد را روي جاده كار گذاشتند تا انفجار صورت پذيرد.

«با خدامراد زارع مشغول كار بوديم كه علي هم رسيد، ما كه تا آن موقع وضع روحي خوبي نداشتيم، بارسيدن علي خيالمان راحت شد، در همين حين، هلي كوپتر دشمن هم چند تا شليك به سمت ما كرد كه مشكلي پيش نيامد، من داشتم علي و زارع را نگاه مي‌كردم كه گلوله كاليبر به سر زارع اصابت كرد و تكه‌اي از مغز سرش هم به پشت علي خورد، ولي توجه علي جلب نشد، من علي را متوجه كردم كه خدامراد را زدند. نگاه زيبايي به او كرد و ذكري گفت و اشاره كرده  که مساله اي نيست».

 

كار را ادامه داديم و مي‌خواستيم خرج گود بگذاريم كه فتيله انفجاري كم آورديم، علي گفت :با چاشني الكتريكي مي‌زنيم، لحظات عجيبي بود، تير مستقيم تانك، خمپاره، آرپي جي و كاليبر هلي كوپتر از همه طرف به ما شليك مي‌شد، آخرين خرج گود را كار گذاشته بوديم كه با تركش خمپاره مجروح شدم، علي در حالي كه سخت مشغول كار بود، متوجه من شد و بدون مكث به من گفت كه خودت راعقب بكش، كسي نيست، كمكت كند، به زور خودم را عقب كشيدم».

 

علي تك و تنها روي جانده ماند. از اين لحظات به بعد را هيچ كس از شاهدان دنيايي به چشم خود نديدند، بعدها علي با اصرار بچه‌ها تعريف مي‌كرد :

«وقتي چاله ها آماده شد و خرج نيترات ها را داخل آنها مدار بندي كردم، مدارهابر اثر انفجارهاي دائم خمپاره قطع مي‌شد، سيم ها را وصل مي‌كردم ولي باز با يك انفجار قطع مي‌شدند، گره زدنهاي پشت سر هم، فاصله مرا تامواد منفجره كمتر مي‌كرد، دست آخر در فاصله 7ـ6 متري مواد، دكمه منيتور را فشار دادم و انفجار انجام شد، ولي كلوخهاي بزرگي به كمرم اصابت كرد كه براي دقايقي هيچ نفهميدم. يك نوع فلج آني و موج گرفتگي شديد برايم پيش آمد كه قدرت حركت را براي دقايقي از من گرفت».

در مورد لحظات انفجار جاده، تنهايي علي و آتش سنگين دشمن، بعد ها از زبان خود او نكته بسيار جالبي بيان گرديد كه شنيدني است :

«علي برايمان تعريف كرد كه گاهي شيطان در آن لحظه وسوسه ام مي‌كرد كه تو زن و بچه داري و انفجار اين جاده همه چيز را از تو مي‌گيرد، ولي به خودم نهيب مي‌زدم  كه اگر رسول تو بي پدر شود، بهتر است تا اين كه دشمن حمله كند و رسولهاي زيادي بي پدر شوند».

 


اين واقعه حيرت آور و حاصل خلوص وايمان علي آن�




برچسب ها: شهید:شجاعت:تخریب:مین:والمری:گوجه ای:جانباز:مجروح:،
نوشته شده در تاریخ یک شنبه 18 دی 1390 توسط اکبر علیمرادی


نيروهاي تخريب، مدتي طولاني بود كه درنساجي اهواز در كنار ديگر نيروهای مهندسي ـ رزمي، مستقر بودند و از نظر فضاي لازم براي دوره هاي آموزشي كه همراه با انفجار  يا رزمهاي شبانه بود، محدوديتهاي زيادي داشتند، با پيگيريهاي علي، نهايتاً در اواخر شهريور 62 بخشي از بيابانهاي جاده اهواز ـ آبادان براي نيروهاي تخريب در نظر گرفته شد.

«از بچه‌هاي خوزستان شنيده بودم كه در اين محل دو سيل بند مرتفع وجود دارد و چند رزم شبانه هم آنجا برگزار شده، لذا به علي پيشنهاد آن جا را دادم. كه يك بار در مسير اهواز ـ دارخوين، محل را ديديم وعلي به خاطر دو سيل بندي كه وجود داشت پسنديد. چادرهاي اوليه اردوگاه را ميان آن ها برپا كرديم كه ازنظر حفاظتي هم مناسب بود قصد داشتيم كه داخل سيل بندها سنگر فلزي درست كنيم كه با نظر علي، بعدها دو سوله بزرگ در زير زمين براي نيروها درست شد، علي از همان اول در نظر داشت كه بزرگترين ميدان مين آموزشي را در اينجا بزند كه سريعاً اين كار را كرد».

 

 

 

 

درمورد نام ارودگاه مشورتهايي شد كه عده‌اي نام اولين شهيد تخريب را پيشنهاد كردند و عده‌اي نامهاي ديگر، كه نهايتاً علي به احترام همه شهداي تخريب، نام آن را « اردوگاه شهداي تخريب» گذاشت.

در روزهاي داغ شهريور، با تلاش تعدادي از نيروهاي تخريب از جمله امير اسدي، عليرضا نجاري، محمد ميرزاثمري، عباس عسگري و حسن نوري بناي اوليه اردوگاه با يك تانكر و چند چادر گذاشته شد، يكي از نيروهاي مهندسي، از نخستين روزهاي اردوگاه نكاتي را ذكر كرده است :

«من عضو تخريب نبودم ولي به خاطر علاقه‌اي كه به اين برادران داشتم، گاهي با آنها همراه مي‌شدم، از اين كه نيروهاي تخريب، مقر مهندسي را ترك مي‌كردند، نوعي احساس دلتنگي پيدا كرده بودم، خصوصاً كه حالات و رفتار بعضي از آنها مثل عليرضا نجاري خيلي دلنشين بود، يادم مي‌آيد كه در يكي از شبها وقتي كه نيروهاي مهندسي و تخريب شام خود را خوردند، ظرفهاي زيادي مانده بود كه 3 ـ 2 نيروي آشپزخانه بايد آنها را مي‌شستند علي رضا كنار اين بچه‌ها آمد و ظرفها را با هم شستند و از همان جا چهره محجوب، مظلوم و دوست داشتني اين نوجوان 16 ساله در ذهن من ماند.

« حسن نوري » هم براي آماده سازي اردوگاه دايم در تردد بود و در آن گرما كفش هم به پا نمي‌كرد، يك روز به اتفاق او به اردوگاه تخريب رفتيم.

ساعت 7 بعد از ظهر بود و چند نيرويي كه آنجا بودند، خسته از كار دائم در حال استراحت بودند، داخل يكي از چادرها شدم،« عليرضا نجاري» درازكش درحال استراحت بود، بدون مقدمه خطاب به يكي از نيروها گفتم كه عليرضا شهيد خواهد شد. حرف من تمام نشده بود كه يكي از نيروها وارد چادر شد و بدون مقدمه خواب ديشب خود در مورد عليرضا تعريف كرد و اين كه  عليرضا شهيد خواهد شد ... اين خواب در كمتر از يك ماه بعد تعبير شد»

يكي از مقاصد علي در تاسيس اردوگاه، برگزاري مانورهاي بسيار جدي و شبيه به عمليات بود كه اين مقصود بخوبي محقق گرديد، چه به لحاظ وجود مين هاي متعدد، كانالهاي عريض و سيم خارادار و چه افراد پشت خاكريز كه با انواع سلاحها شليك مي‌كردند.

همچنين هر زمان كه مسؤولي از استان‌ها يا وزارتخانه ها و يا كاروانهای ديدار از جبهه به اردوگاه مي‌آمدند، يكي از برنامه‌هاي علي، انفجار مين هاي ضدتانك ضايعاتي در نزديكي آنها براي آشناتر شدن ميهمانان با واقعيت جنگ بود.

با زياد شدن نيروها تعداد چادرهاي اردوگاه هم افزايش يافت و دوره هاي آموزشي درچادرها برگزار مي‌شد، گاهي در يك چادر 12 متري با حضور 20 نفر، مربي آموزش حتي فرمان خيز سه ثانيه هم مي‌داد! پس از اتمام آموزشها نيروها در ميدان مين آموزشي بزرگ اطراف اردوگاه و در زير آتش، معبر زني مي‌كردند.

بعدها مقدمات ساخت سوله و نمازخانه اردوگاه فراهم شد كه در اول سال بعد آماده بهره برداري شد. يكي از نيروها خاطره جالبي از آن روزها دارد :

«يك روز بعد از نماز ظهر كه آماده غذا خوردن بوديم، حسن صادق آبادي و بهروز سبك دست مسؤول آموزش نيروها بودند، با سر و صدا نيروها را به خط كردند، همه فكر كردند كه خبري است و ناهار نخورده بايده مأموريت برويم، مخصوصاً كه پوتينها راهم بايد مي‌پوشيديم، ستون به راه افتاد و 100 متر آن طرفتر پشت يكي از سيل بندها چشممان به دو تريلي بلوك سيماني افتاد. در ظرف بيست دقيقه تريلي ها را خالي كرديم تا اول نمازخانه ساخته شود، بعد هم رفتيم نهار».

اولين شهيدان اردوگاه :نجاري، ميرزا ثمري و عسگري و آخرين آنها جعفر هلالات و اعضاي گروه او در روزهاي آخر جنگ در مأموريت جزاير مجنون بودند.

اردوگاه هنوز هم انسان را به ياد بهشت مي‌اندازند، ياد شور و نشاط و مناجات و اشك و سوز.

هنوز هم اثاري ازاردوگاه باقي است :

 


جاده اهواز ـ آبادان، جاده كنار روستاي اسلام آباد، نهالهايي، كه شهداي اردوگاه كاشتند، امروز درختان باروري شده اند، يادهمه شهداي اردوگاه بخير مقامشان عالي :

«علي عاصمي، عباس عسگري، محمد ميرزا، ثمري، عليرضا نجاري، مجتبي طيراني، چاوشي، يعقوب حسن پور، اسماعيل روستايي، سعيد گلپيرا، امير گلپيرا علي نوري، گل بقرا، سناردك، حسن نوري، خدامراد زارع، جعفر قرباني، غلامرضا عليزاده، محمدرضا محمودي، فاروق صديقي علي فرقاني، رمضان آموزگار ، امير سبزعلي، محسن عابديني، اصغر شفاعتي، رابح جيواد، مرتضي شيرزاد، سبزعلي كيا، مصطفي جعفرپوريان، بهروز آهندوست، يوست ايماني، محسن اسمي، علي هاشمي، حسين مطهري فر، خان بابايي، مهرداد جيرودي، بهنام خرم بخت، حسن هادي، مجيد مقدم، خليل محمودي، احمد ميري، علي ابدي، مرتضي  حسيني، علي باقري، مسلم شهرابي، داود رياحيني، رجب نصيري، محسن عبدل زاده، قاسم كاظمي‌منش، جعفر هلالات، محمد سقر جوقي، احمد سفلايي اكبر وعظ شنو،  علي راحتي، ابراهيم ناطقي، علي معروفخاني، محمدحسين احمديان، ناصر پژوهنده، احمد فروتن ناصر احمدي، اصغر صالحي، حسين اصغري، تقي مشكوري، داود پاك نژاد، محسن گردن صراحي، احسان كشاورز، رضا اسلامي، هادي كاملي، مجتبي مطيعيان»

 

 




برچسب ها: شهید:شجاعت:تخریب:مین:والمری:گوجه ای:جانباز:مجروح:،
نوشته شده در تاریخ یک شنبه 18 دی 1390 توسط اکبر علیمرادی


« يا مالك! براي فرماندهي كسي را انتخاب كن كه براي خدا و رسول و پيروي از امام و پيشوا به جهاد بر مي‌خيزد، از همه پاكدل تر وخردمندتر و بردبارتر. و حلم و صبر، شعارش باشد، دير به خشم  آيد و زود خطاي خود را بپذيرد. رئوفترين و مهربانترين باشد و در برابر زورمندان، سخت گير».

 


 

 

در سال 62 علي كه از مدتها پيش به عنوان جانشين تخريب قرارگاه كار مي‌كرد، به عنوان فرمانده تخريب قرارگاه كربلا انتخاب شد :

« آن اوايل كه از غرب به جنوب آمديم، به عنوان مسؤول تخريب قرارگاه با علي مكرر صحبت كرديم كه جانشيني را قبول كند، ولي نمي‌پذيرفت، تا اين كه نهايتاً او را مجاب كرديم كه ما بر شما ولايت داريم، خنديد، و گفت : مرا در منگنه قرار داديد و پذيرفت. اواستعداد خارق العاده‌اي در جنگ داشت، اگر چه مسؤوليت تخريب قرارگاه مركزي كربلا پس از برادر خياط ويس با من بود، ولي با حضور علي و شورو تحرك و خلاقيت كم نظير او عملا سر رشته همه امور دست او بود و كار من فقط هماهنگي بود. او با تمامي‌ گردانهاي تخريب تيپ و لشكرهاي تابعه قرارگاه در تماس بود وهمه را از جهت نيرو و مهمات و اموزش تامين مي‌كرد، با اعتماد كامل اقرار مي‌كنم كه علي عاصمي‌از مشهورترين و جسورترين فرماندهان تخريب بودكه قوه خلاقه وذهن فعالي هم داشت ».

تمامي ‌نيروهاي گردان اعتقاد داشتند كه علي ( كه آن روزها به برادر علي معروف بود ) چيزي براي فرماندهي كم ندارد و مضافا اين كه جذابيت و محبوبيت خاصي هم داشت، محبوبيتي كه قبل از سال 62 وبعد از آن خيلي را جذب گردان تخريب كرد.

نقل است كه در صدر اسلام وقتي پيامبر (ص) مي‌خو استند فرمانده انتخاب كنند كسي را كه متقي تر و در برابر سختي ها مقاومتر بود بر مي‌گزيدند.

براي ترسيم شخصيت علي در جنبه هاي مختلف از خاطرات دوستان و خانواده او كمك مي‌گيريم.

امام

« نسبت به امام بلكه روحانيت اعتقاد و تعبد خاصي داشت، يك بار صحبت از شهادت شد، متواضعانه گفت : « اين فقاهت است كه خط سرخ شهادت را مشخص مي‌كند»

دريكي از نامه‌هاي خود به خانواده، امام رابه تعبيراتي چون عزيرتر از جان، استواتر از كوه وخروشانتر از دريا ياد كرده بو. دربحبوحه عمليات بدر كه جريان حمله با مشكل مواجه شده بود، علي با شوق خاصي خبر به جمع نيروها آورد كه امام پيامي‌حسيني داده اند.

 


 

 

« خيلي آرزوي ديدار امام راداشت ولي مشغله كاري كه جبهه به او اجازه نمي‌داد تا اين كه در ماه مبارك رمضان سال 65 به افطاري امام دعوت شد و نماز را هم پشت سر امام خواند، بعد از آن بارها مي‌گفت كه اگر در عمرم يك نماز مقبول داشته باشم همان نماز است كه اگر لقمه خيلي حلال خورده باشم، همان لقمه سفره امام بوده است»

 


 

 

علي به تبعيت از نظر امام كه جنگ رامسأله اصلي كشور مي‌دانستند، هم زندگي خود را وقف جبهه ها كرده بود وهم در هر فرصتي سعي در تحريك و ترغيب افراد به حضور در جنگ داشت، اين روحيه ازهمان ابتداي جنگ و اعزام اول شاكله اعتقادي او را شكل داده بود.

« پس از مدتها كه در جبهه سوسنگرد بوديم، برادر محمود از اهواز آمد گفت علي برو اهواز پدر بزرگت آمده ستاد كه تو را ببرد، همان شب رفتم ديدم بلي پدر بزرگم داخل سالن در آن بالای سکوی نمايش نشستهو چپق دود می کند به محض اين كه جلو رفتم گريه اش گرفت. پس از چند دقيقه گفت آماده باش تاصبح زود برويم، گفتم من نمي‌آيم شما برو. شروع كرد به گريه كردن و گفت من پيرمرد از خراسان آمدم دنبال تو حالا من را رد مي‌كني؟ خلاصه پس از جر و بحث گفتم به شرط آن كه برگردم، قبول كرد...

ساعت 5/7 صبح وارد كاشمر شديم بچه‌ها در راه مدرسه بودند، همكلاسي هايم راديدم كه به دبيرستان مي‌روند، يك لحظه فكر كردم آيا سنگر مدرسه مهم تر است يا سنگر جبهه؟ به خودم گفتم به جبهه مي‌روم و براي امتحانات بر مي‌گردم هفت روز در كاشمر ايستادم ديگر نتوانستم صبر كنم، با سه نفر از دوستان كه آنها را مي‌خواستم با خودم ببرم بليت گرفتيم وبه سمت اهواز رفتيم.

سنگرهاي ما در 7 كيلومتري سوسنگرد روبروي جلاليه بود، همه به دوستان ما نگاه مي‌كردند چون با كت و شلوار به جبهه آمده بودند..»

درجايي ديگر مي‌نويسد

« چون مي‌خواستم به تهران بروم، به راه آهن اهواز آمدم. صف بليت شلوغ بود لذا به شركت مسافربري آمدم تا با اتوبوس بيايم ولي از انجا كه خدا مي‌خواست يك نفر از راه رسيد رو به من كرد و گفت : مي‌خواهي بروي تهران "؟ گفتم : بله گفت: اين بليت قطار برو، هر كاري كردم پولش را هم نگرفت، گفت نذر رزمندگان اسلام.

باقطار ساعت 5 حركت كردم، صبح روز چهار شنبه به تهران رسيدم و از آنجا روي بوفه اتوبوس راهي كاشمر شدم و خيلي هم اذيت شدم، 14 روز مرخصي داشتم ولي وقتي به كاشمر رسيدم نتوانستم صبر كنم لذا يك روز بيشتر نماندم و بليت براي مشهد گرفتم يك روز هم درمشهد بودم و بعد هم به تهران و اهواز آمدم، امروز 27/2/62 سه شنبه ساعت 10 است كه وارد اهواز روم و از مرخصي 14 روزه 4 روز بيشتر نرفتم، چون صبحانه نخورده بودم به ساندويچ فروشي رفتم و كباب لقمه خوردم ولي چندان خوب نبود كه بگويم جايتان خالي».

علي با استفاده از فرصتهايي كه گهگاه به دست مي‌آورد ديپلم خود را در سال 61 گرفت و در سال 63 درمركز تربيت معلم شهيد باهنر تهران پذيرفته شد، ولي طاقت دوري از جبهه را نداشت، خواهر او مي‌گويد :

« به او مي‌گفتم : علي جان ! تو در جنوب و غرب وخليج فارس هستي، اين همه زحمت وتلاش تو را خسته نمي‌كند؟ گفت : « خسته مي‌شوم اما جور كساني را مي‌كشم كه به جبهه نمي‌آيند و درخانه هايشان نق مي‌زنند، اگر آنهايي كه توانايي دارند بيايند كه اين اندازه جبهه به من نمي‌رسد».

مرخصي كه مي‌آمد، چند روز بيشتر نمي‌ماند، گاهي هنوز به كاشمر نرسيده از باختران، تهران يا اهواز تماس مي‌گرفتند كه زود بيا، يك بار هنوز وارد كاشمر نشده بود كه از باختران اوراخواستند، مادرم خيلي ناراحت شد كه آخر بي انصافها من هم مادرم، دوست دارم علي عزيزم را ببينم، اگر چند روزي هم اينجا بود، يا مهمانهاي زيادي براي ديدن علي مي‌آمدند و يا در مجالس عمومي‌ومدارس وبنياد و جهاد براي جذب نيرو سخنراني مي‌كرد...

تحصيل درتربيت معلم را رها كرد و معتقد بود اگر كسي به من مي‌گفت مامخالف رفتن به جبهه نيستيم ولي معلمي‌هم خودش يك خدمت است مي‌گويم اين از مخالفت هم بدتر است چون حالت منافقانه دارد، خودمان را گول نزنيم، امام مي‌گويد مسأله اصلي جنگ است ولي ما فكر خدمتهاي ديگر مي‌كنيم.

اولين شبي كه در تربيت معلم خوابيد، صبح به  كاشمر تلفن زد كه سخت ترين شب عمرم ديشب بود كه راحت روي تخت خوابيدم ولي دوستانم زير خمپاره ها بودند، همان روز عازم شد و تعدادي استاد و دانشجو را هم با خود به جبهه برد».

اين روحيه انتقادي و بعضاً تند نسبت به كساني كه با توجيه يا بدون آن در جبهه ها حاضر نمي‌شدند، همواره تا لحظه شهادت در وجود علي بود. در جبهه مهر ماه 62 در نامه اي به پدر و مادر چنين نوشته است :

« شايديكي از علل آمدن من به جبهه همين بود كه نخواستم خودم را فداي خودخواهي و خودبيني هاي بعضي بكنم و با آمدن به جبهه از لجنزاري كه بعضي سود جويان وفرصت طلبان در شهر درست كرده بودند وزندگي را در خوب خوردن وخوب زندگي كردن مي‌ديدند، بيرون آمدم و در محيط الهي و خدايي قرارگرفتم كه ديگر كسي براي مقام و منصب كار نمي‌كند خدا جبهه رانصيب همه كند. البته هر كس بخواهد اين توفيق شامل حال او شود، فقط اراده مي‌خواهد و بس، ولي اگر نخواهيم بياييم، خداوند براي اين زبان را توجيه راهم باز گذاشته است و مي‌توانيم براي خودمان كلاه شرعي درست كنيم».

گاهي در صبحتهايش هم اين مسائل اشاره مي‌كرد :

« يك عده مي‌گويند پشت جبهه هم خودش جبهه است. اين ها توجيهاتي است كه براي شيره ماليدن و دلم خوش است كه نامم كبوتر حرم است، همين قدر كه اسمم مسلمان و مومن است. توي  جبهه هم  نباشم، اگر ما برويم جبهه كي پشت جبهه دعا براي شما بكند؟ يا اين كه مدارس خالي مي‌شود، يادمان مي‌رود كه امام مي‌گويد مساله اصلي جنگ است».

يكي از دوستان علي نقل مي‌كند كه پس از دو ترم تحصيلي در دانشگاه خبردار شدم، كه علي و نيروهاي او براي عمليات برون مرزي عازم غرب هستند وماهيت عمليات هم به گونه اي است كه نيروي 3 ماه كمتر به درد آنها نمي‌خورد. از امير گلپيرا خواستم از علي سؤال كند كه فلاني بيشتر از 50روز تعطيلي دانشگاهي ندارد، ايا او را مي‌پذيرد؟ امير پيغام را رسانده بود، علي با عصبانيت گفته بود كه درس توي سر او بخورد، چرا جنگ را مساله اصلي نمي‌داند؟

خاطرات جالبي راهم مادر و خواهر علي بيان كرده اند :

« در عمليات بستان كه مجروح شد، همه بدنش تركش خورده بود، يك ماه با دست شكسته در بيمارستان قائم مشهد بستري بود، بعد به كاشمر آمد، وقتي كمي‌بهتر شد و با چوب مي‌توانست راه برود. گفت :مي‌خواهم برگردم. گفتم : مادر باش تا ميله دستت را در آورند، گفت :با يك دست هم مي‌توام كار كنم . الان بعضي از دوستانم يك دست ندارند..

يك روز مادرمان به ايشان گفتند :علي جان ! هر وقت مرخصي مي‌آيي، همه اش در حال فعاليت هستي، تو را سير نمي‌بينیم لااقل بيشتر بمان علي لبخند زد و جواب داد كه مادر! جنگ است ...

عباس كه شهيد شد بعد از هفتم او علي عازم جبهه شد، همه اقوام به جز خانواده او را منع كردند كه حالا بعد از عباس لازم نيست به جبهه برگردي. جواب علي اين بود كه مگر رفتن به جبهه كوپني است كه  عباس رفت و تمام شد، هر كسي وظيفه اي دارد».

علي عاشق جبهه بود حتي اگر در حال عمليات هم نباشد

« به هر كس كه مي‌توانست به جبهه خدمت كند، پيشنهاد مي‌كرد كه شما بياييد من امكانات را براي شما جور مي‌كنم، همه مي‌دانند كه علي از هفته اول جنگ به جبهه آمد و ديگر برنگشت.

يك هفته قبل از شهادتش، شب ساعت 11 باهم صحبت مي‌كرديم و چون خبر رسيده بود كه عملياتي در جنوب در پيش است، پيشنهاد كردم يك هفته به تهران برويم وبعد به جنوب، پرسيد براي چه برويم؟ بعد جمله اي گفت كه هرگز از يادم نمي‌رود :« من بيكار ماندن در جبهه را بر رئيس جمهور بودن پشت جبهه ترجيح مي‌دهم».

 


 

 

يك بار پدر علي نام او را براي حج عمره نوشت وتاريخ اعزام هم مشخص شد، ولي هر چه به علي اصرار كردند، پاسخش اين بود كه تا جبهه ها نياز به نيرو دارد، من مكه نمي‌روم، اگر جنگ تمام شد وزنده بودم، شايد بروم، دوبار هم از طرف قرارگاه او را براي سفر سوريه معرفي كردند، ولي اعتنا نكرد.

براي او حيات و عبادت وشور و نشاط، همه و همه در جبهه بود و اگر از بحبوحه جنگ و عرصه خطر به دور مي‌افتاد، غم و غصه او را فرا مي‌گرفت.

«در عمليات والفجر 8 چند بار براي علي حادثه پيش آمد كه نتوانست در خط مقدم حاضر شود، دفعه اخر كه پيش ما آمد، در راه به خاطر بمباران شديد، خود را در باتلاق انداخته بود و سر و صورت وبدن او گلي شده بود، بر خلاف هميشه لبخند نزد، مرا صدا زد و در گوشه اي با صداي بغض آلود به  من گفت كه آيه «من اعرض عن ذكري فان له معيشه ضنكا؛ براي من مصداق پيدا كرده چون اجازه و توفيق حضور در خط را ندارم. علي، زندگي سخت را در اين مي‌ديد كه در خط مقدم حاضر نشده است.

موارد ديگري از روحيه بسيجي علي و اصرار او بر شركت اعضاي خانواده وحتي زنها در قضيه جنگ درخاطر نزديكان او مانده است :

« علي وعباس مدتها با هم جبهه بودند و حدود 2 ماه بود كه به كاشمر نيامدند، در يكي از روزها علي تنها آمد، گفتيم، :چرا عباس را نياوردي؟ گفت :اتفاقاً دوست داشت بيايد، ولي نخواستم كه در آن واحد دونيرو از جبهه اسلام كم شود…

مي‌گفت :خواهرم اگر كسي در مورد جنگ ايرادي گرفت و نق زد، بگو شما كه براي انقلاب زحمت نكشيديد ولي آنها كه زحمت كشيده اند، راضي هستند، شما در خانه بنشينيد و نق بزنيد..

يك دفعه با ما تماس گرفت و توصيه كرد كه شورتهاي پلاستيكي آماده كنيم تا رزمنده ها از آسيب شيميايي در امان بمانند، ما هم با 8ـ7 تا خانم در كاشمر كار را شروع كرديم.

يا در عمليات فتح يك، جوراب پشمي‌و شال ودستكش سفارش داد...بعد از شهادت عباس كه همرزمان او با سه اتوبوس به كاشمر آمدند به من اصرار كرد كه براي اينها سخنراني كن تا احساس كنند كه مردم پشت جبهه چه روحيه اي دارند…

حتي 10 روز قبل از شهادتش نامه اي براي ما نوشت كه در آخر آن باز دعوت به حضور در جنگ كرده بود، نوشته بود كه اگر كسي غرض و مرضي نداشته باشد، با توجه به سخنان امام درمورد اعزام به جبهه بايد حتماً متحول شود، بگوييد خودشان رابه تغافل نزنند، نگويند ما مقلد فلاني هستيم، انشاء الله در آنهايي كه مسلمان بودن را در نماز خواندن خلاصه مي‌كنند اثر بگذارد».

در اولين نامه به خانواده پس از شهادت برادرش عباس هم چنين نوشته است :

«نامه اي از طرف قرار گاه خاتم الانبياء نوشتم آقاي قريشي، خباز و عرفانيان» را براي مهندسي ، رزمي‌قرارگاه كربلا در خواست كردم، چون در نظر دارم براي برادراني كه به تخريب مي‌آيند، همراه با كارهاي جبهه، كلاس درس هم بگذاريم و در رابطه با تخريب يا درس دادن و اصول اعتقادات نيز مي‌توانند فعاليت داشته باشند...

آقا بزرگ وزهرا و هادي و مهدي و مصطفي و مرتضي را سلام برسانيد، آنها را زود بزرگ كنيد تا به جبهه بيايند مخصوصاً داداش كوچولوي ما عباس آقاي تخريبچي را».

 


 

 

ويژگيهاي جنگي

اگر چه اطلاعات وعملكرد علي در زمينه جنگ مين و انفجارات كم نظير بود و بسياري از تخريبچي هاي زبده از شاگردان او بودند و يا اين كه اطلاعاتشان را در كنار او تكميل كرده بودند، ولي علي در رشته هاي ديگر رزمي‌نيز مهارت خاصي داشت، كاركردن با انواع سلاحهاي سنگين و سبك، ديده باني، دفاع شخصي، نقشه خواني و ... با همه اين اوصاف، او تنها يك شخص مطلع از فنون نظامي‌نبود، بلكه نيرويي كاملاً رزمي‌و علمياتي و درعين حال برخوردار از خصلتهاي فرماندهي مانند روحيه سازماندهي و تسلط بركار در بحبوبه درگيريها و فشارهاي عملياتي بود.

پس از چند سال فرماندهي گردان تخريب، درسال آخر قبل از شهادت، عضو شوراي فرماندهي و مسؤول تخريب تيپ ويژه پاسداران شد.

« علي وتوانايي هاي او را خيلي از فرماندهان سپاه و حتي ارتش مي‌شناختند و يك بار در سال 63 به طور جدي به او فرماندهي يا قائم مقامي‌لشكر 5 نصر خراسان پيشنهاد شد، چون حقيقتاً توان اين كار را داشت، منتها دغدغه علي اين بود كه اگر استعداد و قابليت تخريب درانجام عمليات و پدافند را خوب تفهيم كنم، به هدفم رسيده ام، او به طور جد معتقد بود كه از نيروهاي تخريب بخوبي مي‌توان درحفظ نتايج عمليات استفاده كرد، بارها مي‌گفت : « مين در واقع سربازي است كه خواب ندارد، اگر مين كاري به عنوان يك اصل جا بيفتد، نياز به پدافند با نيروي انساني نيست...

در تسلط او بركار همين بس كه در سال 64 در دوره دافوس سپاه براي تدريس جنگ مين و انفجارات از او دعوت كردند كه اتفاقاً كلاسهاي او خيلي هم پر طرفدار شده بود...»

 


 

 

او دايره المعارف كاملي از جنگ بود كه آخرين دانسته هايش مربوط به خنثي سازي انواع بمب هاي چند تني بود.

به محض اين كه شهر بمباران مي‌شود، بازار ماهم گرم مي‌شود و در شهر به دنبال بمبهاي عمل نكرده مي‌گرديم تا خنثي كنيم، جديداً منافقين هم بسيج شده اند و اين بمبهاي خوشه اي عمل نكرده را جمع مي‌كنند يا از مردم مي‌خرند. چهار تا بمب بزرگ تاكنون خنثي كرده ايم كه حدود 7 الي 9 متر داخل زمين بود، يكي از آنها را وزن كرديم، حدود 400 كيلو بود، نمي‌دانيد وقتي اينها را خنثي مي‌كنيم، مردم چقدر خوشحال مي‌شوند و دعا مي‌كنند.»

 


 

 

اعتقاد علي اين بود كه در جبهه بايد عمليات كرد و درغير اين صورت يا آموزش داد يا آموزش ديد. لذا با تمام وجود در صدد انتقال تجربيات و دانسته هاي رزمي‌به نيروها بود.

« تقريباً همه كساني كه علي را ديده اند، يكي از ويژگيهايي كه از او ذكر مي‌كنند اين است كه اگر يك چيز كوچك هم بلد بود، سعي داشت آن را به ديگران هم آموزش دهد، دائم در تلاش براي يادگيري وياد دادن و از بيكاري و اتلاف وقت بي زار بود.

در تابستان سال 64 براي پاكسازي ميدانهاي مين منطقه پاوه و جوانرود رفته بوديم و من مسؤوليت يك منطقه را داشتم، علي گاهي به ما سر مي‌زد، يك بار از او خواستم كه بيشتر بماند، خصوصاً كه مناظر طبيعي منطقه ديدن داشت. صريحاً به من گفت كه اگر كار هست بمانم والا وقت براي چيزهاي ديگر ندارم»

 


 

 

« معمولا درهر جلسه عادي و دوستانه بعد از گفتگوهاي عادي، يك موضوع جنگي يا آموزشي را مطرح مي‌كرد و از بچه‌ها مي‌خواست كه نظر بدهند، بعد هم حرفها را نقد مي‌كرد، روزهاي اخر يك روز در ماشين، به  من گفت :پشت صندلي را ببين، ديدم يك وسيله انفجاري است، گفت باز كن ببينم بلد هستي يا نه؟ خوب كه نگاه كردم، طرز عمل ان را حدس زدم، گفت :پس به بغل دستي ات هم ياد بده، گفتم:وقتي به مقر رسيديم، گفت : نه، همين جا، كه وقتت هدر نرود ».

 


 

 

قبل از عمليات بدر، جمعي از طلاب با سابقه رزمي‌مدرسه عالي شهيد مطهري به اردوگاه آمدند، يكي از اين جمع درمورد ويژگيهاي جنگي علي به نكات جالبي اشاره كرده است :

« در اولين ديدار احساس كردم كه ايشان، هم خوش اخلاق وخوش زبان هستند و هم صاحب هوش بالا در جذب افراد، كاملاً احساس كردم كه سعه صدر و وسعت در رفتار دارد و تنگ نظر نيست، درهمان جلسه اول تحليل هايي در مورد نقشه‌هاي عملياتي بيان كرد كه جلب توجه مي‌كرد، جمع ما هم جنگ نديده نبود و خود من پيشتر در كردستان فرماندهي گردان را بر عهده داشتم، ولي علي را جور ديگري ديدم، او صرفاً جسور نبود، اگر چه اين از لوازم فرماندهي است، بلكه اين جسارت را با هوش بالاي خود تكميل كرده بود، هنر او اين بود كه با كمترين تلفات، كار را جلو مي‌برد و با ارائه طرحهاي مختلف نظامي‌از تلفات انساني جلوگيري مي‌كرد، كما اين كه هوش خود را در جهت كار آمدتركردن نيروها به كار مي‌گرفت. در طول زمان هم بر روحيات او بيشتر واقف شديم، اين كه جمع طلبه ها و بسياري از نيروهاي اردوگاه را كه دانشجو بودند به راحتي اقناع و سيراب از فعاليت و رزم مي‌كرد، بسيار قابل توجه بود.»

به خاطر همين روحيات علي، بسياري از نيروهاي اعزامي‌به اردوگاه شهداي تخريب، پس از مدتي به نيروهايي زبده و با اعتماد به نفس تبديل مي‌شدند. او توانايي خاصي در شناخت استعداد و ظرفيت افراد داشت و براي نيروهاي خود از سنين 16 سالگي و دانش آموزي تا سنين 50 سالگي برنامه و وظايف متناسب آنها تدارك مي‌ديد.

«حسن صادق آبادي از نوجواناني بود كه بعد از عمليات والفجر مقدماتي از تخريب لشكر 27 محمد رسول الله به قرار گاه آمد و شنيده بود كه نيروهاي علي هيچ وقت بي كار نيستند، از همان روزهاي اول، علي استعداد او را فهميد وبه او مسؤوليت واگذار كرد، كه معبر زني در شب عمليات از آن جمله بود و نهايتاً در معبري در عمليات خيبر دست او قطع شد كه با همان وضع باز به اردوگاه برگشت.

در جريان انهدام جاده اي در فاو به نيروهاي تخريب كه متشكل از بچه‌هاي اردوگاه ويكي از لشگرها بودند، اعلام شد كه عقب بروند تا يكي از نيروهاي اردوگاه مدار بندي كند، بعداً بچه‌هاي لشگر اظهار كردند كه يك نفر كه يك دست بيشتر نداشت، فتيله ها را بست ومدار را خيلي منظم و مرتب آماده كرد، كه آن فرد، همين صادق آبادي بود.

براي خود من دراوايل كار كه سن كمي‌داشتم، يكي دوبار پيش آمد كه از طرف علي مسوول شناسايي ميدان مين شدم، در حالي كه از همه كم تجربه تر و جديد تر بودم.

در جريان پاكسازي ميادين بستان، عده‌اي به علي گفتند كه محمد توان اين كار را ندارد، ولي علي من را فرستاد  و كار هم انجام شد».

 


 

 

« 6ـ 5 ماه بود كه به اردوگاه آمده بودم و نيروي تازه كار به حساب مي‌آمدم، در يكي از روزهاي خرداد سال 63 علي طبق عادتي كه داشت و براي كارها به نيرو مراجعه مي‌كرد نه اين كه نيرو را به اتاق يا سنگر خود دعوت كند، به طرفم آمد و اول لبخندي زد و بعد خواست كه وسايلم را جمع كنم و با «خدا مراد زارع» به تهران بروم براي ديدن آموزش انفجارات، تا اين راگفت جا خوردم كه چرا من؟ اين همه نيروي قديمي‌هست، ولي اصرار كرد و ما به تهران رفتيم و در پادگان خاتم الانبياء آموزش ديديم، يك ماه بعد هم همين آموزشها در اردوگاه توسط حسن صادق آبادي برگزار شد.

رشد دادن نيروها از خصلتهاي علي بود، فراموش نمي‌كنم كه پيش از علميات بدر، «مصطفي جعفرپوريان» كه آن موقع 19 سال بيشتر نداشت با حالت خاصي به من گفت كه اين برادر علي دست از سر من برنمي‌دارد، وقتي برای جلسات به قرارگاه مي‌رود، من را هم با خود مي‌برد و به فرماندهان هم معرفي مي‌كند، كه اين برادر مصطفي اميد آينده گردان ماست».

 


 

 




برچسب ها: شهید:شجاعت:تخریب:مین:والمری:گوجه ای:جانباز:مجروح:،
نوشته شده در تاریخ یک شنبه 18 دی 1390 توسط اکبر علیمرادی
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

قالب وبلاگ